ساعت نزدیک 2 بود که ما به هزار زحمت کوچه مورد نظر رو پیدا کردیم و با زحمت بیشتر مسجدی را که قرار بود در آن مراسم ختم اجرا شود در فرعی فرعی فرعی یک کوچه ی بمبست و قدیمی پیدا کردیم در حالیکه فضای تنگ و مرموز آن جا کمی احساس خفگی را القا می کرد همچنین نگاه سرد و خشن مردم محله که انگار جز پاییدن ما که از مریخ تشریف آورده بودیم کار دیگری نداشتند که آنوقت ظهر تمامشان در کوچه و محله جمع شده بودند و ما را میپاییدند.انگار بقیه را هم خبر می کردند چون تعدادشان رو به فزونی بود .به هر شکلی منتظر ماندیم تا مراسم شروع شود. چند بار به دم در مسجد رفتیم اما خبری از کسی نبود به غیر همسایه ها که به حضور ما در آنجا مشکوک بودند و ما هیچ دلیلی برای این شک متصور نبودیم! تقریباً دم در هر خانه تعدادی زن و بچه و جوان و پیر جمع بودند. در هر چند قدمی و دم هر مغازه ای هم چند تا جوان که قیافشون خلاف می زد تجمع کرده بودند و این در حالی بود که تمام آن ها موقع رسیدن ما کار خود را ول کرده و ما رو با تعجب نگاه می کردند. جوانترها بدشان نمی آمد کمی گیر بدن. اول احساسم این بود که این محله مثل همه محله های پایین باید مذهبی باشد اما با شگفتی دیدم که جوون ها بی هیچ مانع یا ترس یا حفظ حرمتی(به قول مسلمان ها) مشغول روزه خواری هستند. همه مرد ها سبیل داشتند آن هم بسیار پر پشت. بدون ریش یا مدلی خاص که به سبیلشان جنبه ای تزیینی و مدرن بدهد بلکه کاملاً ارگانیک و سنتی!
نزدیک ساعت 2.30 بود که در میان قر قر همراهم که مشغول خوردن مغز بنده بود متوجه یک مینی بوس کوچک رنگ و رو رفته و قدیمی شدم که از تعداد کمی (بسیار کمتر از یک ختم معمولی) آدم پر شده بود. اول کمی شک بردار بود. انتظار می رفت تعداد بیشتری آدم آمده باشد. با آن اطلاعیه! بعد اون همه تبلیغ! اگر تعداد خود همکاران این کارگر نگون بخت رو حساب کنی سر انگشتی باید دو تا اتوبوسی بشود ولی این مینی بوس شاید روی هم 10 یا 12 نفر با خود حمل می کرد. چهره هایی که در آن میان یادمه چهره زنی مسن و چادری بود که از درون اتوبوس با نگاهی بی نهایت ناراحت اما همچنان سرد به من نگاه می کرد و دو دانش آموزی که با سر تراشیده در جلوی مینی بوس نشسته بودند و همچنان سرد و بی روح به ما نگاه می کردند. انگار آن ها هم از دیدن آدم مریخی ها متعجب بودند! فکر می کردم دیگه تو مدرسه ها سر بچه ها رو از ته نمی تراشن. اما مثل اینکه اشتباه می کردم. اونجاییکه من واستاده بودم هر فکری می تونست صد در صد اشتباه باشه! تو دلم آرزو کردم اونا بچه های کارگری که مرده نباشن!کاش اون کارگر بچه هایی به این کوچیکی نداشته باشه! بعد چند لحظه یک تویوتای سفید و متالیک خود نمایی کرد. چه جالب! این محله همین سفینه رو کم داشت! اما آدمای توی اون زیادم فضایی نبودن. مردم به اونها مثل ما نگاه نمی کردن. ازشون خوشم نیومد اونا هم چپ چپ ما رو نگاه می کردن. همراهم یکیشونو شناخت!
( این یارو عضو انجمن اسلامی کارخونستا!) همراهم در گوشم یواش میگه،
همراه جمعیت کنار مسجد رفتیم. کسی دیگه ما رو نگاه نمی کرد. انگار به زور می خواستن ما رو نبینن! حتی فرصت نکردیم تسلیت بگیم . شایدم جرات نکردیم! وجود ما اونجا زیادی اضافی بود. بیش از اون چیزی که فکر می کردیم با این جماعت بیگانه بودیم حتی بیشتر از کساییکه اونا رو می چاپیدن تا واسه خودشون تویوتای سفید رنگ متالیک 2007 بخرن ...
دس از پا دراز تر داریم بر می گردیم. همراهم قر میزنه که تو تهران از هر جاییکه میری دیگه نمی تونی برگردی چون همه خیابونا تقریباً یه طرفس...



